شمس الدين محمد كوسج

10

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

بگفت اين و « 1 » برسان باد دمان * به اسب « 2 » اندر آمد هم اندر زمان بيامد سپه را به ايران كشيد * چنان بود كارش « 3 » كه گوشت شنيد زادن برزوى سهراب ، پسرزادهء رستم « 4 » ز شنگان چو سهراب آمد به در * شده بود شهرو ازو بارور چو نه ماه بگذشت از آن روزگار * درخت قضا رفته « 5 » آورد « 6 » بار به فرمان ديّان « 7 » جدا شد ازوى * دل‌افروز پورى چو « 8 » خورشيد روى برش چون بر شير و چهرش « 9 » چو خون * سطبرش دو بازو « 10 » چو ران هيون دل‌افروز مادر بد آن شمع روز « 11 » * سپهر يلان ، گرد گيتىفروز « 12 » جهانجوى را نام برزوى كرد * به ديدار او دل به نيروى كرد « 13 » بدان‌سان همى پروريدش به ناز * كه نامد به چيزيش « 14 » روزى « 15 » نياز قدش گشت با « 16 » سرو نازنده راست * چنان بود فرمان ديّان كه خواست

--> ( 1 ) . ن ، پ : به پا خاست . ( 2 ) . ن ، پ : آب . ( 3 ) . ن ، م ، پ : رزمش ؛ دست‌نويس « ك » پس از اين بيت اضافه دارد : به ايران به دست پدر كشته شد * چنان دولت تيز برگشته شد ( 4 ) . از « ك » ؛ در « ن » عنوان خوانده نمىشود ؛ در « م » جاى عنوان سفيد است . ( 5 ) . ك : تخم ؛ متن : ن ، م . ( 6 ) . ن : رست و آمد به ؛ دست‌نويس‌هاى « م » ، « ن » پس از اين بيت افزوده است : به تيمار زادن گرفتار شد * دو رخسار او چون دو گلنار ( ن : دينار ) شد ( 7 ) . ن : يزدان . ( 8 ) . ن : برزوى . ( 9 ) . ن : چهره . ( 10 ) . ن : قوى بازوانش ، و پس از اين بيت افزوده است : به بالا بلند و به بازو قوى * ميان لاغر و ساعدش پهلوى به شكل و به هيأت چو سهراب بود * اگر چند چون قطره‌اى آب بود ( 11 ) . ن : چو شمع طراز . ( 12 ) . ن : ماه مهم‌تر نواز . ( 13 ) . ن : بيت را ندارد . ( 14 ) . ك : برنجيش ( اصلاح قياسى است ) . ( 15 ) . م : كه روزيش نامد به چيزى ؛ ن : بيت را ندارد . ( 16 ) . ك : يا ؛ ن ، م : بيت را ندارد .